تبلیغات
از همه چیز و از همه جا (جوک اس ام اس طنز عکس آهنگ)
چهارشنبه 8 شهریور 1391

طنز : سیر تکاملی اسباب بازی

   نوشته شده توسط: امید    نوع مطلب :عمومی ،طنز ،داستان ،

4 ساله که بودم،‌ با بچههای فامیل خاله بازی میکردیم. یکی از دخترا چادر مینداخت سرش میشد مامان، من هم میشدم بچهاش! یه سماور و قورِی پلاستیکی هم میاورد و توش آب میکرد و هی تند و تند آب ( یعنی چایی!)‌ میداد به خورد ما! جالب اینجاس که اسم بازی «خاله بازی» بود، ولی ما هیچوقت خاله‌مونو ندیدیم! یه خورده که بزرگتر شدم، نقش پدر خونواده رو بازی کردم! از سر کار خسته و کوفته میومدم خونه، عیال سماور و قوری پلاستیکیشو میاورد و چایی (یعنی همون آب!)‌ برامون میریخت! بزرگتر که شدم، دیگه چایی که برام درست نکرد که هیچ، گفت بزرگ شدی، بازیمون هم دیگه ندادن!

7 ساله بودم که دریافتم دنیا به خاله بازی ختم نمیشود! دریافتم که تیلهبازی هم خیلی بدک نیست! با بچههای محل تیلهبازی میکردیم. تیلههای هشت‌پر و رنگیمونرو به رخ بقیه میکشوندیم که حالشون گرفته شه! پز میدادیم که تیله من از مال تو مشتی تره!

بزرگتر که شدم Lego مد شد! همه بچه های فامیل Lego داشتن! خب ما هم داشتیم دیگه! خونه میساختیم این هوا! کشتی میساختیم این هوا! آقا هواپیما میساختیم خدا‌!

باز هم بزرگتر شدم! خوب تقصیر من چیه؟! آتاری اون موقع مثل نقل و نبات ریخته بود تو خونهها! کامپیوتر که هنوز کشف نشده بود! ما هم یه چیزی دیده بودیم که از ماشین حساب پیشرفتهتر بود، کلی عشق میکردیم با این آتاری! هر مسافری که از سوریه و مکه یا دوبی برمیگشت، یه دونه از اینها توی چمدونش بود! اولاش 4 تا دونه بازی بیشتر نبود! آخ که چقدر هم مسخره بود! یه سیخ اون پایین بود، اون بالا هم چهار تا سفینه اینور اونور میرفتن. ما هم از پایین با اون سیخه باید تیر میزدیم به اون سفینه ها! البته ما که حالیمون نبود! ما بازیمون رو میکردیم! یه روز یکی اومد گفت: من یه بازی دارم 2لبه!! مارو میگی؟ دهنومون همینجوری وا مونده بود که:‌ «نمنه؟!» این رفیقمون گفت آره بابا دوتا بازی با همه! این کلید رو میزنی اینور میشه ماشینرانی، میزنی اونور میشه تنیس بازی!! اونموقع تو ذهنمون این دیگه آخر تکنولوژی بود! بعدها بازی 6 لبه و 8 لبه و 24 لبه و 128 لبه و 872534 لبه اومد به بازار. بچههای محل بازیهاشون رو به هم قرض میدادن و بازیهای بقیه رو قرض میگرفتن. کمکم اصغر آقای سر کوچه به‌غیر از ماست و پنیر و شیر و نوشابه خانواده، بازی آتاری هم توی ویترین مغازهاش گذاشت و کرایه میداد!

ما از قضای روزگار بزرگتر هم شدیم! وقتی کمودور 64 اومد دیگه هیچکی روش نمیشد بگه که یه زمانی آتاری باز بوده!

بعد یواش یواش دوچرخه کورسی افتاد رو بورس، بعد...

بچههای لوسی مثل من هم سر هر کدوم از اینها 12 روز الی 14 روز یه بند مخ مامان و باباشون رو میخوردن که اینو برام بخرررررررر اونو برام بخرررررررر .

حالا همه اینا رو گفتم که بگم میترسم روزی برسه که این چیزها رو از زبون بچه هامون بشنویم:

- بابا؟ تا کی با این بنز کوپه برم مدرسه؟ همه بچههای دبستانمون به این ماشین زشت و بیریخت میخندن!

- بابا؟ این هواپیمای دو ملخه دیگه از مد افتاده! یه بوئینگ 747 میخری برام؟ این آخر هفته با بچهها میخوایم بریم کلاردشت!

- بابا؟ من از اون قارهپیماها میخوام که پسر همسایمون داره! این که من دارم با اورانیوم کار میکنه خیلی تند نمیره!

- بابا؟ مسخره کردی؟ تو به این سفینه لگن هم میگی ماشین؟


برچسب ها: طنز ، داستان ،

دوشنبه 30 مرداد 1391

داستانی از شرلوک هلمز

   نوشته شده توسط: امید    نوع مطلب :عمومی ،طنز ،داستان ،

شرلوك هلمز كارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند.

نیمه های شب هولمز بیدار شد و آسمان را نگریست.

 بعد واتسون را بیدار كرد و گفت: «نگاهی به آن بالا بینداز و بگو چه میبینی؟»

واتسون گفت: «میلیون ها ستاره.»

هولمز گفت: «چه نتیجه ای می گیری؟»

واتسون گفت: «از لحاظ روحانی نتیجه می گیریم كه خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیریم كه زهره در برج مشتری است، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیكی نتیجه می گیریم كه مریخ در محاذات قطب است، پس ساعت باید سه نیمه شب باشد.»

شرلوك هلمز قدری تأملی کرد و سپس گفت:«بدبخت!  نتیجه اول و مهمی كه باید بگیری این است كه چادر ما را دزدیده اند!»


برچسب ها: داستان ، داستانک ، داستان کوتاه ، طنز ، داستان طنز ،

جمعه 27 مرداد 1391

طنز : چرا ورزش نمیکنم

   نوشته شده توسط: امید    

یکی تعریف میکرد که بعد از مدتها تصمیم گرفتم برم ورزش کنم!
تیشرت نارنجی‌ مو پوشیدم و زدم بیرون.
و حالا توجه شما رو به تیکه‌های ملت غیور ایران جلب می‌کنم:

نارنگی! کجا میری؟
... ...
پرتقال! بدو تا نخوردمت!
هویج!مگه خرگوش دنبالت کرده؟
ته‌سیگار!
فانتا!گازت تبدیل به گوز شده که بالا پایین میپری!؟
رفتگر!برو 9 شب بیا بابا!
چی‌توز موتوری!
سن ایچ و دیگر هیچ!
لینا توپی!!انقدر جون نده بابا!
اسمارتیز!بقیه دوستات کجان؟
بچه‌ها! بچه ها! گارفیلد!
..... :))
و اینگونه بود که از ورزش کردن منصرف شدم :))


برچسب ها: طنز ، طنز ورزشی ، داستانک ، داستان کوتاه ، خاطره ،

جمعه 27 مرداد 1391

فلسفه‌ عمل تمام شده

   نوشته شده توسط: امید    نوع مطلب :عمومی ،داستان ،جملات زیبا و خواندنی ،

روزی لویی شانزدهم درمحوطه‌ کاخ خود مشغول قدم زدن بود که سربازی را کنار یک نیمکت در حال نگهبانی دید. از او پرسید : تو برای چی این ‌جا قدم می‌زنی و از چی نگهبانی میکنی؟

سرباز دستپاچه جواب داد : قربان من را افسر گارد این ‌جا گذاشته و به من گفته خوب مراقب باشم!

لویی، افسر گارد را صدا زد و پرسید : این سرباز چرا این جاست؟ افسر گفت : قربان افسر قبلی نقشه‌ قرار گرفتن سربازها سر پست‌ها را به من داده من هم به همان روال کار را ادامه دادم!

مادر لویی او را صدا زد و گفت : من علت را می‌دانم، زمانی که تو 3 سالت بود این نیمکت را رنگ زده بودند و پدرت به افسر گارد گفت نگهبانی را این ‌جا بگذارند تا تو روی نیمکت ننشینی و لباست رنگی نشود!

و از آن روز 41 سال می‌گذرد و هنوز روزانه سربازی این ‌جا قدم می‌زند!

فلسفه‌ عمل تمام شده، ولی عملِ فاقدِ منطق، هنوز ادامه دارد!

آیا شما هم این نیمکت را در روان خود، خانواده و جامعه مشاهده می‌کنید؟


برچسب ها: داستان ، داستان آموزنده ، داستان کوتاه ،

دوشنبه 4 اردیبهشت 1391

معمایی که بی نهایت ذهن شما را درگیر میکند

   نوشته شده توسط: امید    نوع مطلب :عمومی ،

معمایی که بی نهایت ذهن شما را درگیر میکند

سه نفر برای خرید ساعتی به یک ساعت‌فروشی مراجعه می‌کنند. قیمت ساعت، سی‌هزار تومان بوده و هر کدام نفری ده‌هزار تومان پرداخت می‌کنند تا آن ساعت را خریداری کنند.

بعد از رفتن آنها، صاحب مغازه به شاگردش می‌گوید قیمت ساعت 25هزار تومان بوده است. این پنج‌هزار تومان را بگیر و به آنها برگردان.

شاگرد دوهزار تومان را برای خود بر‌می‌دارد و سه‌هزار تومان باقی‌مانده را به آنها برمی‌گرداند (نفری هزار تومان).

حال هر کدام از آنها، نفری نه‌هزار تومان پرداخت کرده‌اند که نه ضرب‌در سه، مساوی 27 می‌شود. (به عبارتی 27هزار تومان)

این مبلغ، به علاوه آن دوهزار تومان که پیش شاگرد است، می‌شود 29هزار تومان!

پس آن هزار تومان باقی‌مانده کجاست؟


برچسب ها: معما ،

دوشنبه 4 اردیبهشت 1391

شعر طنز : حالم از زندگی به هم خورده

   نوشته شده توسط: امید    نوع مطلب :عمومی ،شعر ،

حالم از ایستگاهِ بی آر تی

حالم از پمپ بنزین ِ کارتی

حالم از اقتصاد و بی پولی

پرسه با آدمــــــای معمولی

حالم از شعرهای بی مصرف

... حالم از ایستادن ِ ته ِ صف

حالم از بوی گندِ سیگار و

بستن ِ سیم ِ چهار ِ گیتار و

حالم ازغـُرغـُرای بابام و

بچه م اونی نشد که می خوام و

حالم از فال گیر و معتاد و

دوُر دوُر ِ سعادت آباد و

مرسدس بنز های ول گرد و

بعدِ مشروب، قرص ِ سر درد و

حالم از عشق های دوزاری

حالم از ... های تکراری

 

حالم از زندگی به هم خورده


برچسب ها: شعر ، طنز ،

یاد آوری ... این مطالب رو شاید چند بار شنیدید .باز هم یاد آوری ...

سلامتی:

۱- آب فراوان بنوشید.

۲- مثل یک پادشاه صبحانه بخورید، مثل یک شاهزاده ناهار و مثل یک گدا شام بخورید.

۳- از سبزیجات بیشتر استفاده کنید تا غذاهای فراوری شده.

۴- بااین ۳ تا E زندگی کنید: Energy (انرژی)،Enthusiasm(شور و اشتیاق)، Empathy (دلسوزی و همدلی).

۵- از مدیتیشن، یوگا، نماز و دعا کمک بگیرید.

۶- بیشتر بازی کنید.

۷- بیشتر از سال گذشته کتاب بخوانید.

۸- روزانه ۱۰ دقیقه سکوت کنید و به تفکر بپردازید.

۹- ۷ ساعت بخوابید.

۱۰- هر روز ۱۰ تا ۳۰ دقیقه پیاده‌روی کنید و در حین پیاده‌روی، لبخند بزنید.

شخصیت:

۱۱- زندگی خود را با هیچ کسی مقایسه نکنید: شما نمی‌دانید که بین آنها چه می‌گذرد.

۱۲- افکار منفی نداشته باشید، در عوض انرژی خود را صرف امور مثبت کنید.

۱۳- بیش از حد توان خود کاری انجام ندهید.

۱۴- خیلی خود را جدی نگیرید.

۱۵- انرژی خود را صرف فضولی در امور دیگران نکنید.

۱۶- وقتی بیدار هستید بیشتر خیال‌پردازی کنید.

۱۷- حسادت یعنی اتلاف وقت، شما هر چه را که باید داشته باشید، دارید.

۱۸- گذشته را فراموش کنید. اشتباهات گذشته شریک زندگی خود را به یادش نیاورید. این کار آرامش زمان حال شما را از بین می‌برد.

۱۹- زندگی کوتاه‌تر از این است که از دیگران متنفر باشید.نسبت به دیگران تنفر نداشته باشید.

۲۰- با گذشته خود رفیق باشید تا زمان حال خود را خراب نکنید.

۲۱- هیچ کس مسئول خوشحال کردن شما نیست، مگر خود شما.

۲۲- بدانید که زندگی مدرسه‌ای می‌ماند که باید در آن چیزهایی بیاموزید.مشکلات قسمتی از برنامه درسی هستندو به مانند کلاس جبر می‌باشند.

۲۳- بیشتر بخندید و لبخند بزنید.

۲۴- مجبور نیستید که در هر بحثی برنده شوید. زمانی هم مخالفت وجود دارد.

 جامعه:

۲۵- گهگاهی به خانواده و اقوام خود زنگ بزنید.

۲۶- هر روز یک چیز خوب به دیگران ببخشید.

۲۷- خطای هر کسی را به خاطر هر چیزی ببخشید.

۲۸- زمانی را با افراد بالای ۷۰ سال و زیر ۶ سالبگذرانید.

۲۹- سعی کنید حداقل هر روز به ۳ نفر لبخند بزنید.

۳۰- اینکه دیگران راجع به شما چه فکری می‌کنند، به شما مربوط نیست.

۳۱- زمان بیماری شغل شما به کمک شما نمی‌آید، بلکه دوستان شما به شما مدد می‌رسانند، پس با آنها در ارتباط باشید.

 زندگی:

۳۲- کارهای مثبت انجام دهید..

۳۳- از هر چیز غیر مفید، زشت یا ناخوشی دوری بجویید.

۳۴- خداوند درمان‌گر هر چیزی است. (ذکر خدا شفای هر دردی است..)

۳۵- هر موقعیتی چه خوب یا بد، گذرا است.

۳۶- مهم نیست که چه احساسی دارید، باید به پا خیزید،لباس خود را به تن کرده و در جامعه حضور پیدا کنید.

۳۷- حتی بهترین هم می‌آید.

۳۸- همین که صبح از خواب بیدار می‌شوید، باید از خداوند تشکر کنید.

۳۹- بخش عمده درون شما شاد است، بنابراین خوشحال باشید.


پنجشنبه 23 تیر 1390

عشقبازی به همین آسانی است...

   نوشته شده توسط: امید    نوع مطلب :عمومی ،جملات زیبا و خواندنی ،

عشقبازی به همین آسانی است...
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
کارهمواره باران با دشت
برف با قله کوه
رود با ریشه بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه ای با آهو،برکه ای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
وشب و روز و طبیعت با ما...

عشقبازی به همین آسانی است...


پنجشنبه 23 تیر 1390

اینگونه نگاه کنیم...

   نوشته شده توسط: امید    نوع مطلب :عمومی ،جملات زیبا و خواندنی ،

اینگونه نگاه کنیم...

مرد را به عقلش نه به ثروتش

زن را به وفایش نه به جمالش

دوست را به محبتش نه به کلامش

عاشق را به صبرش نه به ادعایش

مال را به برکتش نه به مقدارش

خانه را به آرامشش نه به اندازه اش

اتومبیل را به کاراییش نه به مدلش

غذا را به کیفیتش نه به کمیتش

درس را به استادش نه به سختیش

دانشمند را به علمش نه به مدرکش

مدیر را به عمل کردش نه به جایگاهش

نویسنده را به باورهایش نه به تعداد کتابهایش

شخص را به انسانیتش نه به ظاهرش

دل را به پاکیش نه به صاحبش

جسم را به سلامتش نه به لاغریش

سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش

---

در انتشار آنچه خوبیست و ردی از عشق در آن هست
آخرین نفر نباشیم!


سه شنبه 21 تیر 1390

طنز: فرق زن با دوست دختر یا تلویزیون با موبایل

   نوشته شده توسط: امید    نوع مطلب :طنز ،عمومی ،

زن مثل تلویزیونه
دوست دختر مثل موبایل
تو خونه تلویزیون تماشا میكنی
وقتی میری بیرون موبایلتو میبری
وقتی پول نداشته باشی تلویزیون خونه ات رو میفروشی
وقتی پول بدست میاری گوشی موبایل رو عوض میكنی
بعضی وقتها از تلویزیون لذت میبری
اما بیشتر اوقات با موبایل بازی میكنی
تلویزیون برای تمام عمرت مجانیه
اما اگه قبض موبایل رو پرداخت نكنی ارائه خدمات متوقف میشه
تلویزیون بزرگ و گنده است و معمولا كهنه
اما موبایل خوشگل و باریك و خوشدسته و همیشه میشه همه جا با خودت ببریش
معمولا هزینه استفاده از تلویزیون منطقی و قابل قبوله
اما هزینه استفاده از موبایل زیاده و همیشه هم بدهكاری
تلویزیون كنترل از راه دور داره
اما موبایل نداره
و مهمترین نكته اینكه موبایل وسیله ارتباطی دوطرفه است (صحبت كردن و گوش دادن اما فقط باید به تلویزیون گوش بدی)چه بخواهی چه نخواهی
و آخرین نكته اینكه تلویزیون ویروس نداره اما موبایل .....داره


تعداد کل صفحات: 178 1 2 3 4 5 6 7 ...