تبلیغات
از همه چیز و از همه جا (جوک اس ام اس طنز عکس آهنگ) - داستانی از شرلوک هلمز
دوشنبه 30 مرداد 1391

داستانی از شرلوک هلمز

   نوشته شده توسط: امید    نوع مطلب :عمومی ،طنز ،داستان ،

شرلوك هلمز كارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند.

نیمه های شب هولمز بیدار شد و آسمان را نگریست.

 بعد واتسون را بیدار كرد و گفت: «نگاهی به آن بالا بینداز و بگو چه میبینی؟»

واتسون گفت: «میلیون ها ستاره.»

هولمز گفت: «چه نتیجه ای می گیری؟»

واتسون گفت: «از لحاظ روحانی نتیجه می گیریم كه خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیریم كه زهره در برج مشتری است، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیكی نتیجه می گیریم كه مریخ در محاذات قطب است، پس ساعت باید سه نیمه شب باشد.»

شرلوك هلمز قدری تأملی کرد و سپس گفت:«بدبخت!  نتیجه اول و مهمی كه باید بگیری این است كه چادر ما را دزدیده اند!»


برچسب ها: داستان ، داستانک ، داستان کوتاه ، طنز ، داستان طنز ،

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.